خانه / به قلم شما / دست نوشته ها / یه یاد فراز های فراموش شده ال یاسین

یه یاد فراز های فراموش شده ال یاسین

به نام خدای آل یاسین،

فراموش نمی کنم

آن روزهای اول زیارت را، فوج نور و تجلی حضور دل های غریب جا مانده از صفحه انتظار؛

آن روزها محفل عهد بچه ها را هر یک شنبه شب در ان روزها هر کس کاری داشت برای آمدن به آن محفل رها می کرد ان روزها بود که معنی نماز اول وقت را به جماعت صاحبمان از صمیم قلب داشتیم احساس می کردیم

ان روزها بود که دوستی ما با مولایمان رنگ خزان خود را به بهار سپرده بود

ان روزها فصل رویش ما بود. ان روزها جمله عجل لولیک الفرج را حتی اگر شده برای یک شب از ته دل احساس میکردیم و به قول بچه ها فهمیدیم عیب از جعبه تقسیم ماست و گرنه او در کنار ما نه نه جفاست در سلول سلول ما جای دارد و حضورش را نیافته ایم.

ان روزها هر چه در مسجد بود برای اقا و به نام او بود دل ها صفای دیگری داشت یکی از درب مسجد دعوت میکرد دیگری کفش های دم در را مرتب میکرد دیگری را می دیدی با عجله اب برای مداح اماده میکند مجری اعلام برنامه می کرد دیگری با احترام مداح دعوت می کرد

یکی با هزار امید و ارزو چایی دم می کرد و از میان همین ال یاسینی ها راه اسمان را پیدا کرد.

فراموش نمی کنم ان روزها را که بچه ها در گوشه و کنار همین سالن نشسته و زمزمه می کنند ایه های تطهیر را. چه فیضی نصیبمان بود در آن سال ها،

فراموش نمی کنم انان را که به امید شفا می آمدند و زود راه این مجلس را گم کردند.

فراموش نمی کنم انان را که با سادگی و تسلیم در برابر قضای خدایشان کتاب دعا را به ما می دادند و در برابر تسلیم شدنشان در برابر این سرنوشت خود مرادی در دل داشتند،

فراموش نمی کنم ان گوشه های مجلس را که بعضی از اهل دل ها پاهایشان را در بغل می گرفتند و گریه می کردند. فراموش نمی کنم ان اشک ها را که بی ریا و ساده  دانه دانه از گوشه چشم ارام ارام سرازیر می شد و راهی دستان فرشتگان. و ان بغضی را که بی صدا در گلو می شکست و ان قلبی را که راهی را جز خضوع در برابر مولایش نمی دید چه زبیا بود و آن لحظات.

و فراموش نمی کنم آخر مجلس ار خنده بود و خنده زلالی دل و زلالی دل بچه ها در کنار هم می نشستند و محفل انس داشتند بدون قرار قبلی. فراموش نمیکنم هیاهوی اخر زیارت را ، موقع استجابت دعا را خندهای فرشته ها فراموش نمی کنم در قطعه ای از اسمان داشتیم به چشمک زدن  ستاره ها می خندیدیم

فراموش نمی کنم باز هم اخر مجلس را که چگونه بعضی از بچه ها برای ما چایی می اوردند و برای یک چایی بیشتر خوردن مسابقه بود.

فراموش نمی کنم وقتی مجلس تمام می شد عهد های ما با اقا محکم تر می شد فراموش نمی کنم و از یاد نمی برم جلساتی را که بعد از زیارت می گرفتیم و اماده نبرد. فراموش نمی کنم که چه زود فراموش کردیم ان همه عهد را و توسل که بسته بودیم و داشتیم

فراموش نمی کنم انچه را که با خلوص دل در ان لحظات یافته بودیم و فراموش نمی کنم که چه ساده روزمرگی زندگیمان غباری از کهنگی بر ثانیه های اسمانیمان نشاند و فراموش نمی کنم ….

همچنین ببینید

خلوت

به نام خدا   خلوت   دنیای ما آنقدر به سرعت میگذرد و متحول می …

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

معادله را حل کنید *